عاشقانه ها
عکـس و مطالب عاشقانه
چشمان عشق سرشار از اشکی بود که سرازیر شدنش آرزویی بود دیرینه برای قلب خسته ی عشق تنها به گوشه ای می نگریست وانتظار تلخی وجودش را فرا گرفته بود. اطرافش را هاله ای سیاه و پرنیرنگ گرفته بود و عشق در جستجوی پرتوی کوچکو ناچیز از نوری بود که روزنه ای برای دیدنش یافت نمی شد. از دور درختی پیدا بود،خشک و بی جان،که پیرمرد تکیده و ژنده پوشی در زیر سایه ی بی جانش آرمیده بود. عشق از میان آن همه خنده های دل فریب راهی را پیدا کرد و بسوی پیرمرد رفت نزدیک شد،چشمانش گویی حکایتی داشت از دردی نهان که سو را از دیده اش گرفته بود. عشق سلامی گفت! پیرمرد پیکر رنجورش را بر روی خاک تکانی داد و به آرامی سلامش را پاسخ گفت عشق نامش را پرسید! پیرمرد به آرامی پاسخ داد:مرگ هستم،آری نامم مرگ است!!! عشق گویی رنگ باخت و رعب عجیبی دلش را فرا گرفت. عشق به مرگ گفت:آیا آنجا را میبینی؟آنان همه دوستان منند! مرگ پاسخ گفت:آن هاله ی سیاهی را میگویی!؟ عشق پاسخ بداد:آری لبخندی زهرآگین لبان مرگ را جنبشی داد که تلخیش وجود عشق را نیز در بر گرفته بود دیگر تحمل ماندن نداشت!!! عشق باردیگر از مرگ پرسید: ای مرگ،چگونه است که من در نزد مردم انقدرشیرین هستم و تو انقدر تلخ؟ مرگ پاسخ بگفت: بخاطر دروغ هایی که در تو هست و حقیقتی که در من!!!
نظرات شما عزیزان:
Power By:
LoxBlog.Com |